بچه که بودم، یه باغ بزرگ داشتیم که کلی درخت داشت.
یکی از بهترین تفریحاتمون این بود که آخر شبا با خواهرام میرفتیم تو حیاط و ترانه میخوندیم، اونم با صدای بلند. همیشه بابام دعوامون میکرد و بهمون میگفت که از توی کوچه صدامون شنیده میشه.
ما هم از خنده ریسه میرفتیم و ادامه میدادیم و بعد از چند بار دعوای بابامون بلاخره خسته میشدیم و میرفتیم تو خونه که بخوابیم.
درختای مختلفی داشتیم: سیب، گیلاس، گوجه سبز، گلابی، به، گردو، توت، شاهتوت.
اواخر اردیبهشت که میشد، ملت میریختن خونهی ما واسه توت خوردن.
من هیچ وقت توت دوست نداشتم. ولی وقتی امروز دیدم تو کوچه چند نفر یه پارچهی بزرگ منسوب به چادر دستشون گرفتن و دارن به اصطلاح توت میتکونن، یهو یاد اون وقتا افتادم. اون موقعها چقدر فرق میکرد...
بیشتر از همه دلم واسه تابمون تنگ شد. ریحانه خیلی کوچیک بود که تو بغلم میگرفتمش و با همدیگه ترانه میخوندیم. ادای ویولون زدنو درمیآوردیم و میمردیم از خوشی.
یادمه از درخت شاهتوت بالا میرفتیم و از میوههاش میخوردیم. البته قبلش لباسی موسوم به لباس کار میپوشیدیم و بعدش هم وقتی که از درخت میومیدم پایین دستامونو با صابون و برگ شاه توت میشستیم. میگفتن رنگشو فقط برگ خودش پاک میکنه.
حالا از اون باغ قشنگ چیز زیادی باقی نمونده. به جز درختای توت و شاهتوتش بقیه همه خشک شدن و از ریشه دراومدن. البته یه درخت انجیر بهشون اضافه شده.
دلم خیلی هوای بچگیهامو کرده...