تجربه ی جدید
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

این مراقبای امتحان چقدر بدبختن! 2 ساعت تمام (یا شاید هم بیشتر) باید حواسشون به بچه های مردم باشه که یه وقت احیانا کسی خیلی تابلو تقلب نکنه! کار اعصاب خورد کنیه کلا. حالا خستگی ناشی از ایستادن زیادش به کنار، آدم به همه مظنون میشه.

پسره به بهانه ی دستشویی رفتن از سرجلسه اومده بود بیرون، معلوم نبود کجا رفته بود واسه خودش! اون یکی دیگه رو دستمال کاغذی تقلب نوشته بود؛ محکم گرفته بود تو مشتش. یکی دیگه شون برگه ی میان ترم زرنگ کلاسشونو گذاشته بود لای برگه ی پایان ترم خودش (به عنوان اعتراض) که مثلا به استادش بگه مال خودش بوده. اصن یه وضی بودا...


 
امید
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

می شینی با خودت فکر می کنی و نتیجه می گیری که باید یه تغییر مهم تو زندگیت بدی.

میری شهر دیگه، ارشد می خونی، کلاس زبان ثبت نام می کنی، با آدمای جدید دوست میشی، احتمالا میری سر کار و …

یه مدت که می گذره می بینی هیچ اتفاقی نیفتاده و تو همونی که بودی، هستی و همه ی مشکلاتت سر جاشون هستن.

امیدواری که بلاخره یه روزی این حلقه تموم شه.

و شاید یه روزی...


 
خداحافظی
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

بعد از کلی تلاش بلاخره تونستم یه بلیط قطار آدمی واسه مشهد بگیرم (بلیط اولی که گرفته بودم هم بعد موقع بود و هم نوع بدی بود. از این قطارهای اتوبوسی که پدر جد آدم رو درمیارن).

احساس می کنم دلم میخواد از یه شخص آشنا خداحافظی کنم. جالبه که اونقدرها هم فردش مهم نیست. فقط آشنا باشه و ترجیحا دوستش داشته باشم!!!

خوندن مطلب "ناصر" روم خیلی تاثیر گذاشت و باعث شد یه جورایی این احساس پررنگ تر بشه...

به هر حال من دارم میرم مشهد. گفتم دوستانی که این وبلاگ رو می خونن (که تعدادشون هم قاعدتا خیلی زیاد نیست) از این واقعه ی مهم خبردار بشن.

خلاص!


 
لَختی
ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

خیلی وقتیه اینجا چیزی ننوشته ام. نه فقط اینجا بلکه تو دفتر خاطرات کاغذیم هم ننوشته ام. نه اینکه مطلبی واسه گفتن نباشه نه، فقط... نمی دونم. یه جوریم. گونه ی خاصی از لختی تو وجودم هست که هیچ وقت تاحالا تجربه اش نکرده بودم...

بلاخره بعد از کلی تحقیق و پرس و جو هفته ی پیش لپ تاپ خریدم!

پ.ن: نمی دونم چرا هر کاری می کنم این فونت ها درست نمیشن.


 
فصلی تازه
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

امشب به لطف خداوند به سمت تهران حرکت می کنم.

و به این ترتیب فصل تازه ای از زندگی من آغاز می شود...


 
تولدش مبارک
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

چند روز پیش "دفتر زندگی من" دو ساله شد!!!

از همه ی کسانی که هنوز، گاه گداری به اینجا سر می زنن، تشکر می کنم. 


 
زمزمه های ازلی
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

اینک این من و این هم پیشگاه دل شکستگان جهان

بگوی به راستی

آیا کدام شبانه را

بی گریه می توان طی کرد

به هنگامی که هیچ غزلی

در ستایش سنگسارشوندگان

نخواهند سرود.

 

سید علی صالحی


 
خاطرات کودکی
ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

بچه که بودم، یه باغ بزرگ داشتیم که کلی درخت داشت.

یکی از بهترین تفریحاتمون این بود که آخر شبا با خواهرام میرفتیم تو حیاط و ترانه میخوندیم، اونم با صدای بلند. همیشه بابام دعوامون میکرد و بهمون میگفت که از توی کوچه صدامون شنیده میشه.

ما هم از خنده ریسه میرفتیم و ادامه میدادیم و بعد از چند بار دعوای بابامون بلاخره خسته میشدیم و میرفتیم تو خونه که بخوابیم.

درختای مختلفی داشتیم: سیب، گیلاس، گوجه سبز، گلابی، به، گردو، توت، شاهتوت.

اواخر اردیبهشت که میشد، ملت میریختن خونهی ما واسه توت خوردن.

من هیچ وقت توت دوست نداشتم. ولی وقتی امروز دیدم تو کوچه چند نفر یه پارچهی بزرگ منسوب به چادر دستشون گرفتن و دارن به اصطلاح توت میتکونن، یهو یاد اون وقتا افتادم. اون موقعها چقدر فرق میکرد...

بیشتر از همه دلم واسه تابمون تنگ شد. ریحانه خیلی کوچیک بود که تو بغلم میگرفتمش و با همدیگه ترانه میخوندیم. ادای ویولون زدنو درمیآوردیم و میمردیم از خوشی.

یادمه از درخت شاهتوت بالا میرفتیم و از میوههاش میخوردیم. البته قبلش لباسی موسوم به لباس کار میپوشیدیم و بعدش هم وقتی که از درخت میومیدم پایین دستامونو با صابون و برگ شاه توت میشستیم. میگفتن رنگشو فقط برگ خودش پاک میکنه.

حالا از اون باغ قشنگ چیز زیادی باقی نمونده. به جز درختای توت و شاهتوتش بقیه همه خشک شدن و از ریشه دراومدن. البته یه درخت انجیر بهشون اضافه شده.

دلم خیلی هوای بچگیهامو کرده...


 
← صفحه بعد