دلم می خواهد بنویسم؛ هر چند می دانم نوشته ام را نخواهی خواند، هم چون همه ی نامه های بی آدرسی که قبلا نوشته ام. می نویسم، برای خودم.
سال ها گذشت. نه اینکه خیلی برایم زود گذشته باشد، نه، خیلی هم دیر گذشت. سال هایی سخت بود و سال هایی سخت تر در پیش روست. سال هایی که هرگز حس نکردم کنارم هستی. سال هایی که بودی و نبودی. سال هایی که آرزو داشتم برای یک بار هم که شده، دلت برایم تنگ شود، اما نشد. سال هایی پر از بی توجهی، که هر چند وقت یک بار می آرزدم.
تقصیر من نبود. تقصیر هیچ کس نبود که ما مال هم نبودیم. می دانستم، از همان اول می دانستم.
چه حرف هایی که در خیالم به تو می زدم. چه رویاهایی که آکنده از حضور سرد تو بود، سرد مثل زمان بیداری.
ای کاش هیچ کس را نداشتم که پس از مرگم برایم گریه کند. ای کاش می توانستم راحت بمیرم، بدون هیچ دردسری.
برای هزارمین بار شکستم. به خاطر سه کلمه. سه کلمه ی کوچک اما پر معنی.
بگذار همه دیوانه ام بدانند. وقتی تو نیستی، چه فرقی می کند.
دلم یک جای خلوت می خواهد. جایی که هیچ کس نباشد. اینقدر جیغ بکشم که دیگر صدایم در نیاید. اینقدر اشک بریزم که دیگر جایی را نبینم. اما...افسوس...من محکوم هستم به این زندگی، به نداشتن تو، به دل تنگی.